بن بست

دلبر که جان فرسود از او

تبلیغات تبلیغات

چهارشنبه‌سوری

سیاوش پسر کاووس شاه بود و یک نامادری به نام سودابه داشت. سودابه عاشق سیاوش شده بود ولی سیاوش به این علاقه توجهی نداشت تا اینکه شبی سودابه قصد ِ به آغوش کشیدن فرزندخوانده را داشت اما سیاوش امتناع کرد: تو بانوی شاهی و خورشید گاه /سزد کز تو ناید بدین‌سان گناه. سپس سودابه خشمگین شد و رفت نزد کاووس، شاه ِ ایران (شوهرش) و ادعا کرد سیاوش قصد تعرض به او داشته. سیاوش نیز که حیرت زده بود گفت: سیاوش بدو گفت هرگز مباد که از بهر دل سر دهم من به باد چنین با پدر بی‌وفایی
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها